آتیش پاره

خدا گوید تو ای زیباتر از خورشید زیبایم/تو ای والاترین موجود دنیایم/شروع کن یک قدم با تو/تمام گام های مانده اش با من

حکایت های آشنایی
نویسنده : نسرین - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠

سلام.این بار با یه پست جدید اومدم.با یه داستان عالی.فقط خواهشا نظر بدین تا بدونم خوبه یا بده.اگه خوب باشه بازم واستون از این داستان ها بذارم،اگر هم بده دیگه نذارم.ممنون می شم با نظرهای سبزتون راهنماییم کنین.

                     کادوی پر ماجرا

مهسا راهنمای سمت چپ را زد و ماشین را کنار جدول متوقف کرد.

-بابا دست فرمون!بابا پارک سی سانت!

مهران عادت داشت سر به سر او بگذارد،دو سال از او بزرگتر بود و با هم بزرگ شده بودند،حالا داشتند یواشکی برنامه ریزی می کردند که جشن تولد مادر را بعد از سه سالی که سر فوت دایی عزادار بود مفصل بگیرند و غافلگیرش کنند.

-حالا مطمئنی اینجا چیزه به درد بخوری گیرمون میاد؟

-آره!این کادو سرا تکه!هر چی بخوای توش هست!چقدر می خوای خرید کنی؟

-یه چیزی حدود صد تومن!

این را مهران گفت و دستش را زد روی جیب پیراهنش که پول ها تویش بود.مهسا گفت:

-مجرد خسیس!این همه در می آری واسه کی؟!زن که نمی گیری همینجوری عزب اوغلی موندی،مثل من و افشار کرایه خونه هم نمی دی و از کیسه بابا می خوری،خب یه چیزه درست درمون بخر!


مهران خندید و گفت:اولا شاعر گفته بخور تا توانی ز بابای خویش!!در ثانی به من چه که رفتی زن افشار شدی!من توی زندگی ام به دو اصل اعتقاد دارم:یکی اینکه آدم باید سعی کنه تو یه خانواده پولدار به دنیا بیاد،دوم اینکه سعی کنه داماد یه خانواده پوادار بشه!اولی که نشد ولی می خوام داماد یه خانواده بشم که هی برام خرج کنن،یعنی داماد یکی یه دونه چراغ خونه بشم!

مهسا خندید و با مهران از پله های فروشگاه بالا رفت.ظروف چینی،لوسترهای شیک،گلدان های کریستال و انواع و اقسام بامبوها و مجسمه های چینی از پشت شیشه بزرگ مغازه که سر چهارراه بود چشمک می زدند.وارد فروشگاه که شدند چند نفری در حال خرید بودند و زنی به عادت همیشگی داشت چانه می زد که تخفیف بگیرد.مهسا توی فروشگاه چشم چرخاند و گفت:

-به نظرم اون پارچ و لیوان ها رو بگیر با یه چیزدیگه روش،آخه اون پارچ کریستال رو مامان زد شکوند.

-نه بابا پارچ و لیوان چیه!من می خوام اون شمشیر سامورایی رو بگیرم،نگاش کن اونجن رو دیوار،تا هر وقت با بابا حرفش شد مثل جومونگ بپره وسط با یه حرکت بحث رو تموم کنه!

10دقیقه ای توی فروشگاه به اجناس و قیمت ها نگاه کردند و به هیچ تفاهمی نرسیدند.هر چیزی مهسا انتخاب می کرد مهران نمی پسندید و هر چیزی به نظر مهران عالی و مناسب می رسید مهسا رد می کردو می گفت مامان از این داره!مامان که از نقره خوشش نمی یاد!هفته پیش خاله اینا از اصفهان اومدن عین همین رو گرفتن...مهران کلافه شد و نمی دانست چکار کند.

-می تونم کمکتون کنم آقا؟

مهران سرش را به طرف صدا چرخاند.دختر جوانی که مثل دو دختر فروشنده دیگر مانتوی فیروزه ای خوش دوختی تنش کرده بود با لبخند ایستاده بود.

-نه متشکرم!یه چیزی پیدا می کنیم.

این را مهران گفت که انگار کمی دستپاچه شده بود.ولی مهسا گفت:

-ممنون می شیم خانم!والا ما الان یه 20دقیقه است اینجا واستادیم ماشینمون هم بد جا پارکه،می ترسم تا بریم بیرون یه برگ جریمه بذارن پشت شیشه!یه کادو می خواستیم واسه تولد مادرمون،یه چیز مناسب،البته قیمتش اصلا مهم نیست،چون من نمی خوام حساب کنم!!

این جمله را با بد جنسی خاصی گفت!دختر جوان جلو افتاد و گفت:انتخاب کردن کادوی تولد واسه یه خانم میانسال همیشه مشکله،نه مثل تازه عروسا هستن که آدم بگه یه وسیله تازه می خرم می ذارن تو خونه شون،نه خودشون اصلا چیزی می خوان که آدم بره همون رو بخره،باورتون می شه ما با مادرمون همین مشکل رو داریم،خیلی اوقات توی فروشگاه به این بزرگی می مونیم چی واسه اش کادو بگیریم.ولی شما بیاید با من یه سری جنس امروز آوردیم فکر کنم مناسب باشه.

                                                             ادامه دارد...

ادامه ی داستان:

این را گفت و از راه پله گرد و فلزی پایین رفت.بیشتر شبیه یک انباری تمیز و مرتب بود تا قسمتی از فروشگاه .رفت سراغ یک کارتن و گفت:

-یه سری کار چرم برامون اومده که من یکی خودم خیلی غافلگیر شدم،محشره.این را گفت و از توی کارتن چند سری کیف چرم و کیف پول چرمی بیرون آورد که با نگین های خیلی زیبایی تزیین شده بودند.مهسا ذوق کرد و گفت:

-وای چقد اینا خوشگله!

بعد شروع به زیر و رو کردن کیف ها کرد و در مورد قیمتش با دختر فروشنده حرف زد و اصلا یادش رفت می خواست برای مادر چیزی بخرند!مهران هم از کیف ها خوشش آمد ولی به نظرش 70هزار تومن برای یک کیف خیلی زیاد بود.

-آقا نفرمایید!این کارا لنگه نداره،می بینید که هنوز نچیدیم تو قفسه هامون،شما همین رو تو بازار با همین قیمت گیر بیارین من 20تومن می ذارم روش اینجا ازتون می خرم.باز هم انتخاب با شماست،می تونم یه سری کریستال جدید نشون تون بدم یا یه مدل کار رو چوبه که تازه از تایلند آوردن و تزیینیه،قیمتش هم زیاد نمی شه.

-نه خانوم مرسی!این آقا مهران ما خیلی وقته خرید نرفته قیمت بازار دستش نیست،فکر می کنه هنوز روزگار سه جفت هزار تومنه!اما خب شما هم یه تخفیف بدین،من مفت و مجانی کلی براتون تبلیغ کردم،همیشه میام اینجا واسه خرید،شما رو ندیدم اینجا قبلا!

دختر لبخندی زد و گفت:

-شما پسند کنین یه خورده بالا پایینش مهم نیست!من تازه اومدم اینجا،دو هفته ای می شه،ایران نبودم.

بالاخره یکی از کیف های زنانه که روی سگک اش کار شده بود را انتخاب کردند و دختر فروشنده پنج هزار تومن تخفیف داد و آن را توی یک جعبه کادوی قرمز با روبان های بنفش گذاشت و مهران و مهسا خوشحال از خریدشان بیرون آمدند،مهسا گفت:

-بهت گفتم این فروشگاه تکه،همیشه یه چیزایی داره که عمرا جای دیگه نتونی گیر بیاری!

-آره والا!مثلا این که فروشنده شون از خارج اومده!عجب خالی ای بست دختره!ایران نبودم!!یه جوری گفت هر کی ندونه فکر می کنه بازیکن خارجی بوده!بدم میاد از این اداها!

-حالا تو از کجا می دونی شاید راست بگه!بد کاری کرد کارمون رو راه انداخت؟خیلی هم خوشگل و ناز بود!تو تا کی می خوای اینقد با دخترا سر لج باشی؟الهی یه دختر بخوره به تورت که مثل افشین،داداش افشار ترجیح بدی بری زندون از دستش قایم بشی!!

مهران خندید و گفت:

-به قول بچه ها هنوز نزاده از مادر!به من می گن مهران!به این آسونی ها دم نمی دم به تله!اونقد می مونم که دخترا بیان خواستگاریم در خونه رو از جا بکنن!حالا می بینی!!

جشن تولد مادر بعد از سه سال خیلی گرم و خوب برگزار شد،کاملا غافلگیر شده بود و خیلی هم از هدیه ای که مهران خریده بود ذوق کرد.بعد از فوت دایی هیچ وقت او را اینقدر سر حال و خوشحال ندیده بودند.هفته بعد برای چشم روشنی خانه جدید کامیار پسر عموی مهران،مادر پیشنهاد داد یک کادوی خوب بگیرند.مهران ماشین را روشن کرد و با مادر به همان کادو سرا رفت و باز هم دختر جوانی که مانتوی فیروزه ای پوشیده بود با خوشرویی برای انتخاب کادو به آنها کمک کرد و تخفیف خوبی داد،از آن به بعد توی فامیل پیچید که سلیقه مهران حرف ندارد و یک جور هایی به مشاور خرید برای نامزدی،عاشقی و تولد همه جوان های فامیل تبدیل شد!!ولی لو نمی داد که چطور یک شبه به این درجه از سلیقه رسیده است!

اما وقتی توی یک هفته دو بار بی هیچ بهانه ای برای مهسا کادو برد مهسا مچ اش را گرفت.

-چه خبر شده مهران؟تو آب از دستت نمی چکید حالا پشت سر هم واسه من کادو میاری؟کارت گیره؟نکنه دلت پیش خواهر افشار گیر کرده،می خوای واسطه بشم؟خب بگو راحت باش گر چه من عمرا نمی ذارم خواهر شوهرم بشه عروسمون!!!

مهران به عادت همیشه با صدای بلند خندید و گفت:ببین این چقد زرنگ شده،داره همین جوری فامیل های شوهرش رو می ندازه تو دامن جوان ها ی ساده مردم!تو بخوای من قبول نمی کنم،من از دار دنیا یه206دارم واسه جا به جا کردن خواهر افشار باید تریلی 18چرخ بخرم با اون قد و قامت که کرده قیامت!!هیچی نیست شک به دلت راه نده!دلم برات تنگ شده بود،یه دونه مهسا که بیشتر نداریم،مهسا خانوم یه دونه باشه!!!مهسا با هوش تر از این حرف ها بود که به این سادگی بشود او را پیچاند برای همین گفت:آره دیگه!!یه دفعه دلت تنگ شد!ببین مهران شش ماه پیش تولد من بود واسه ام یه گلدون خریدی فکر کنم رفته بودی جمعه بازار شوش سر جمع دو هزار تومن خریده بودی،حالا تو این دو هفته دوتا کادو گرفتی که هیچ چی نشده باشه 30تومن پولشونه!

-30تومن نه!54تومن!

-به قول بابا رحمت به اون شیری که تو را خورد!!حالا بگو چی شده؟جون مهسا دیگه نپیچون مث بچه آدم حرف بزن!

مهران سرش را انداخت پایین و گفت:

-بابا تو چرا نمی گیری؟من اون دفعه تو مشمای اون کادو قبلی کارت مغازه رو هم گذاشته بودم گفتم دوزاریت می افته!

می دونی مهسا...من...من از اون دختره خوشم میاد،همونی که تو کادو سرا رفتیم واسه مامان ازش خرید کردیم،از اون موقع تا حالا می رم ازش خرید می کنم که ببینمش باهاش حرف بزنم ملی اصلا راه نمی ده!

-کدوم؟؟؟همون دختره فروشنده؟شوخی می کنی؟پس واسه من دلت تنگ نشده و خرید نکردی ،افتادی تو رو در بایستی کادو خریدی!خدا خفت کنه!!چی شد مهندس!تو که می گفتی فقط یه دختر پولدار از یه خانواده پولدار!فیلم هندی شدی تو که!!حالا زود باش بگو چی گفتین به هم؟خانواده اش کجایین؟چند تا بچه ان؟اصلا می دونی مجرده یا متاهله؟؟!!

مهران سرش را خاراند و گفت:فقط همین رو می دونم که مجرده جون مهسا!بابا اصلا رو نمی ده،واسه همین گفتم جای خواهری یه آماری واسه ام بگیر ازش!به قول بچه ها افتادم تو تله ناجور!

مهسا که سرش درد می کرد برای این ماجراها بعد از کلی سر به سر گذاشتن مهران رفت برای تحقیق.دم غروب توی ماشین با مهران نشست و وقتی یکی از دخترها ی فروشنده که مهسا او را دورادور می شناخت از مغازه بیرون آمدکه به خانه برود کنارش ایستاد،دختر فروشنده هم او را شناخت و مهسا به بهانه این که مسیرش از آنوری است سوارش کرد و بعد از تعارفات معمول گفت:

-راستی این دختره جدید کیه؟همکارتون رو می گم!همون دختر قد بلنده،قبلا ندیده بودمش!

-آها!خانم سلطانی رو می گید؟بابا اون دختر آقای سلطانیه،همکار ما که نیست،رئیسمونه!ولی خیلی خانومه،شش سال هلند بوده.اونجا درس خونده.الان هم به خاطر باباش برگشته،بعد از تصادف دیگه نمی تونه خیلی کار کنه و بیاد در مغازه،پسرش هم دست زن و بچه اش رو گرفت،رفتند آمریکا،مامانش هم تنها شده حالا برگشته،یه تیکه جواهره!مهسا و مهران غافلگیر شده بودند،مهسا به بهانه خرید عمده آدرس و شماره تلفن آقای سلطانی را از دختر گرفت و او را به مقصد رساند و بعد تحقیقات محلی اش را انجام داد ،همه خانواده آقای سلطانی را به عنوان یک خانواده مردم دار،با شخصیت و دست و دلباز می شناختند که حتی یکی از خیرینی بوده که با مشارکت چند نفر دیگر توی محل،مدرسه ساخته است.شب مهسا زنگ زد و گفت:

-مهران الان پنجاه پنجاه شده!یعنی تو می خوای ولی معلوم نیست بیتا سلطانی هم تو رو بخواد یا نه!!فردا آماده شو واسه تولد من بریم خرید!!خسیس بازی در نمی آری می ریم اونجا می گی تولد خواهرمه بهترین و مناسب ترین چیزی که دارین رو کادو کنید!

-مهسا نوکرتم!هر چی بخوای می گیرم ولی زیر 100تومن باشه ها!!!

روز بعد مهسا و مهران به کادو سرا رفتند و به بهانه خرید کادو مهسا کلی با بیتا حرف زد و شماره تلفن داد و شماره گرفت و یک کادو توپ هم خرید و بیرون آمدند،مهران که کلافه شده بود گفت:

-همین؟نامرد یه کادو برداشتی که پولش اندازه جهازت شد،اون وقت چی؟نه قولی نه قراری نه صحبتی؟!

-دیوونه!چقد عجله داری تو!ناشی بازی در نیار دیگه!نظرت چیه یه راست برم بگم مهران میگه رنگ دسته گل عروسی مون چی باشه؟!یه ذره کلاس داشته باش،خیالت راحت نمی پره!نه تو ایران نه تو هلند هیچ کسی زیر سر نداره و همه اش تو فکر پدر و مادرشه،من درستش می کنم فقط یادت باشه هفته بعد سه شنبه بر می گردیم همینجا واسه تولد خواهر شوهر عزیزم کادو بخریم تو هم حساب می کنی!!!

به من چه؟!من چرا واسه اون کادو بخرم؟!

مهسا با شیطنت خندید و گفت:

-تو واسه من کادو می خری!به اسم اون بنده خدا!حالا اگه نمی خوای بخری من اصراری ندارم ها!!!

-باشه!باشه می خرم!فقط یادم باشه بعد که رفتم سر خونه زندگیم با بیتا پول همه اینا رو ازت می گیرم!!!!!

همه اتفاقات در چشم به هم زدن رخ داد،مهران و بیتا توی یک روز برفی در زمستان پارسال به عقد هم در آمدند و 18 اردیبهشت امسال هم جشن عروسی شان را گرفتند،مهران که به عنوان مسئول فروش توی یک شرکت توزیع و پخش مواد شوینده کار می کرد از عید با بیتا کادو سرا را می چرخاند و حالا هر وقت پسر جوانی برای خریدن کادو میآید و بیتا می خواهد برای پیشنهاد دادن چیزی،به سمت او برود مهران می گوید:

تو نرو بیتا!بذار خانم یوسفی بره!شاید بخت اونم باز شد و مثل تو خوشبخت شد!!آخه می دونی هر مردی آفریده شده که توی این دنیا یه زن رو خوشبخت کنه،من تو رو خوشبخت کردم،دیگه هول نشو بذار نوبت خوشبختی به همه برسه!!!

 

 


comment نظرات ()